همیشه قبل از رفتنم به شمال کلی ادا و اصول دارم.....با اینکه از خدامه و دلم برای مامان اینا و امیر ژونی یه ذره شده می گم: نه نمی تونم بیام........چرا!!!!!؟ خوب آخه وقتی اینطوری می گی خیلی عزیزتر می شی......اول مامان زنگ می زنه کلی التماس و خواهش و آخرم به حلال و حروم کردنه شیرو این حرفا می رسه ...منم می گم تا ببینم...همیشه هم می گم حوصله شلوغی راه و ترافیکو ندارم ...یا می گم کارم زیاده...جدیدنم که می گم درس دارم(سر پیری و معرکه گیری)...بعد از مامان،،،،،فف، لقا (زن داداشم) زنگ می زنه......اونم طفلی کلی التماس می کنه که تو رو خدا بیا...بازم ناز می کنم...هی بهونه میارم...البته ته دلم از خدامه برما...تازه ساکمم از یه هفته قبل بستم،،،، ولی انگار نه انگارو...باز می گم نمی تونم....خلاصه این داستان ادامه داره تا ....امیر هادی ( قوبونش برم) زنگ می زنه می گه: عمو ژووونی بیا دیدهههههههههههه!!!!! می خوام ببرمت درآآآآآ هاااااا(دریا)!!!!..
.بعد از اون هم آقاجونم زنگ می زنه که بیا......
خلاصه منم با کلی منت می گم به خاطر آقاجونم باشه میام!!!!!بعد دیگه بیا ببین وقتی می رسم اینقده دورو برم می گردن که نگو...کلی عزیزتر می شم........هر غذایی بخوام برام درست می کنن..بهترین غذاهای شمالی....بهترین رختخواب...بهترین میوه ها........و مراقبن که به تریج قبای من بر نخوره!!!
برای این تعطیلات هم ساکمو بستم از 10 روز پیش...یه چند روز برنامه چیدم سناریو رو پیاده کنم..... اول زنگ زدم به خواهر جون(دستیار من تو پیدا کردن سوژه و خندیدن) که بیا بریم تعطیلات پیش مامان......اونم هی آره ...هی نه....آخه یاسی درس داره..... مامانم هم میگه بیا،،، گفت بیا می خوام غذا بدم بیرون... خودم دوست ندارم.....و حالا تا ببینم.... ........منم کلی صحبت که خواهر جون بیا بریم خوش می گذره.....کمی راضی شد...
قسمت دوم زنگ زدن به مامان بود......
فرداش زنگ زدم به مامان خانم که بهم بگه بیا......یعنی نازمو بکشه منم با منت بعد از کلی نه گفتن قبول کنم....
رییییییییییییییینگ...................رینگگگگ....مامان.....ماااااااااااااااامااااااااااااااااااان..مامان گوشیو بردار.......نه خیر انگار مامان خانم نیست...خلاصه بعد از سه روز که مامان خانم جواب ندان....پریشب خودشون زنگیدن..... خوب دیگه چون حالم گرفته اس ادامه رو خودتون بفهمین....
(صدای مامان با لهجه غلیظ رشتی):الو.........سلام گول پسر... تی بلا می سر!!!.... زنگ زده بودی؟
شاهتوت: سلام مامان خانم خودم !آره زنگ زده بودم..... نبودین ؟
مامانم: بو خودا توی آشپزخونه بودم.....تا اومودم گوشه ره بردارم قطع شووود...توو خوبی؟از خواهره تو خبر داری؟؟؟
شاهتوت: آره مامانم من که خوبم.....آره اونم خوبه.....آقا جونم چطورن؟؟
مامانم:وایییییییی وایییییییییییی دیگه نوگو....بو خدا خسته شودم...... اصن پرهیز نی می کوونه...هر چی بی گی !!!!می خووره!!!
شاهتوت: خوب شما نذار!!!
مامانم: آخه تا می گم نوخور!!! ناراحت میشه.....
...........................
.....................................
(اینجا چون غیبت بود سانسور شد)
................................................
شاهتوت:عجب !!دیگه چه خبر؟؟؟
مامانم: هیچی سلامتی!!!راستی تو نی می خوایی این ورا بیایی؟؟؟
شاهتوت: خوب ....راستش...
مامانم: اوووو منو بوگو....خوب معلومه نی میایی!!!!
شاهتوت: ببخشید بع.....
مامانم: هوا که سرده هووووو
شاهتوت: آآآآخ..نه..ن
مامانم: جاده هم که شولوغوهو.....
شاهتوت: حال...ا.....حلا...
مامانم: قیتل آل فدایم که هستوووووو...
شاهتوت: ق....و....
مامانم:......توونم که درس داریوووو.....(بعله بععععله آقااااا...بعله...بوموم....بوووووووموووم....) اه این آقجان تونم مره روسوا کرد...منه صدا می کونه...خوب کاری نداری......دلار تونم درست کردم.....نگه می دارم عید که اوومدی بی تو میدم...نشانم گذاشتم که کسی دست نزنه......خودا فس ........من برم بی بینینم آقاجان تو مره چی کار داره!!!!!!!!!!!!!!!!
تق.... بوووووووووووووووققققققققققق...............اووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
لغت نامه
دلار: همون چاشنیه خوشمزه که مامان برام درست می کنه و به ماست میزنن و می خورن.
تق ...بوق............اووووووووووووووووووووووو : همان کوبیدن گوشی تلفن و صدای بوق (البته اووووووووووو آخرش بخاطر شمالی بودن اون منطقه اس)







