وقتی سوار هواپیما شدم چیزهای عجیبی دیدم....مثلا مهماندار مرد!!!!!این دیگر چه بی نا موسی است!!!!مگر یک مرد هم خودش را به شکل یک مهماندار در می آورد؟؟؟؟خلاصه چیزهای عجیب زیاد دیدم...مثلا هنوز به خارج نرسیده همه فکر می کردند که من خارجی هستم و با من خارجی اسپیک می کردند!!! اما من چیزی نمی فهمیدم و فقط سر تکان تکان می دادم و می گفتم اوکی اوکی....و آنوقت آنها مهربانانه به من لبخند می زدند.....از آنجا بود که من فهمیدم خارج خیلی خوب است و من هم خوب بلدم خارجی بشوم......
اول ما در یک خارج پیاده شدیم و قرار شد بعد از 6 ساعت دوباره سوار هواپیما بشویم و کمی خارجتر بیایم یعنی همان خارج اصلی که قرار شد من آنجا دکتر بشوم....اخ که چه بگویم از این خارج اول؟؟؟؟!!!!اینجا همه چیز عجیب غریب بود.....نمی توانم بگویم که چه بی ناموسی ها که ندیدم!!!!!!! انگار اینجا همه چیز وارونه بود!!!!! مردها شبیه به زنها و زنها شبیه مردها بودند!!!!!!!مثلا مردهای را دیدم که مینیجوب پوشیده بودند و پاهای پشمالوی خود را بیرون انداخته بودند بدونه اینکه خجالت بکشند......یا مردهایی را دیدم که مانتوها سفید بلندی به تن کرده بودند و روی سر خود روسری چهار خانه سفید سه گوش انداخته بودند.......و یک عالمه ریشو پشم داشتند و مرتب برای هم ق؟؟ن می خواندند....از بی ناموسی های دیگری که دیدم مردهایی بود که موهای خود را های لایت کرده بودند و چشمهای روشنی داشتند و بسیار شبیه عمه نرگس و دوستانش بودند.......به خدا این یکی را راست می گویم....یک خانم را دیدم با موهای های لایت شده بلند که روی شانه هایش ریخته بود و چشمانی زیبا و نجیبی داشت که از همان می نیجوبها پوشیده بود...من اول حس خوبی به او داشتم ...جوری که مجبور شدم کوله ام را جلوی خود بگیرم.....نمی دانم چطور شد که یکهو به من چشم غره رفت و من فهمیدم که ای داد بیداد این هم یک مرد است و نزدیک بود چه کلاه گشادی سرم برود....و مدتهاست که دیگر از ترسم آن حس خوب به من دست نمی دهد حتی صبها....



